Saturday, August 13, 2011

بعد از یه روز خیلی گرم و سوزان تو تابستون. اوایل شب توی کوچه راه می رفتم . هوا تازه خنک شده بود. دو تا مرد میان سال خسته و کوفته نشسته بودند کنار پیاده رو.کارگر یا نقاش ساختمان بودند. دستهاشون پینه بسته بود. وسایلشون هم جلوشون بود. از دور انگار لبخند می زدند .من هم قدم قدم جلو می رفتم .وقتی از جلوشون رد شدم یکیشون داشت به اون یکی میگفت: من شبها تو پارک آوینی می خوابم. هوای خیلی خنکی داره .
تو چهره هر دوشون یه حس قدرت و رضایتی بود
آزاد بودند