Saturday, February 11, 2012

میراث


لیک هیچت غم مباد از این،
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ!

من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی‌فخر بودنها گناهی نیست.

پوستینی کهنه دارم من، سالخوردی جاودان‌مانند.
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند.

سالها زین پیشتر در ساحل پُرحاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید،
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد.
او چنین می‌گفت و بودش یاد:
ـ "داشت کم کم شبکلاه و جبه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می‌داد.
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، دیدم تشنه‌لب بر ساحل خشک کشفرودم،
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من.
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز؛
هم بدان‌سان کز ازل بودم".

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد.
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
ـ "این مباد! آن مباد!"
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست ....

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود
های، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان‌مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو، کدامین جبه‌ی زربفت رنگین می‌شناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه‌ی من پاک‌تر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد؟
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار.



بخشهایی از یکی از اشعار مهدی اخوان ثالث